وطن یا وطن، تنها انتخاب شادمانی
شادمانی از فرماندهان پشت میزنشین نبود و اعتبارش را در میدان ساخته و دشت حماسه و حادثه را بیواهمه پشت سر گذاشته بود؛ همه میدانستند وطن یا وطن، تنها انتخاب اوست.
زهد و جهد حاج علی بیحد و حصر بود آنقدری که ابدی شود، به حدی که از بام تا شامش را فراز به فراز آیه مقاومت هجی کند و به فتوای دل دست از دنیا بکشد.
حاج علیِ ایران، سطر به سطر صحیفه زندگیاش پایمردی بود و آرزوی شهادت؛ او حسرت سیراب شدن از شهد شهادت را به دل داشت و کارنامه جهد و زهدش آنقدری بود که گلاش در دقیقه 90 وسط دروازه ظلم بنشیند و در مسیر آرمانهایش، در رکاب ایرانش، جام به دست شهید شود.
لابد برای بیشتر برای خواندن سپهبد علی شادمانی، باید حواس جفت کنید و چشم و گوش بسیج؛ آخر حدیثش از کربلا آمده؛ باید دل در گرو مقاومت بدهید و هوای ایستادگی به سر داشته باشید تا آیه و آیت خاطراتش را بخوانید.
*اپیزود اول: ماهعسلی که در جبهه گذشت
ظهر یکی از روزهای جنگ هشت ساله و حمله و لابد آژیر خطر بود که قرار شد علی شادمانی داماد شود؛ روزی که به حساب معمول در خاطر آدمها با لباس نو، عکسهای یادگاری و هیاهوی این و آن ثبت و ضبط میشود.
ولی آن سوی خیابان درست روبروی دفترخانه دمدمای ساعت 3 بعدازظهر چند رزمنده چشمانتظار داماد ایستاده بودند.
مراسم عقد هنوز تمام نشده بود که نگاه داماد مادام به بیرون از دفترخانه میچرخید؛ به جایی که دوستانش آماده حرکت بودند و انگار که دل او هم پیش جبهه جا مانده بود.
نیم ساعت بعد خطبه عقد که جاری شد، چند امضا که روی قباله ازداوج نشست با پیوست نه جشن مفصلی و نه تشریفاتی که امروز خاطره بسازند، راهی خط شد.
وقتی از دفترخانه بیرون آمد، به جای راه خانه، جوانیاش را خرج جبهه و آزادی وطن کرد.
برادرش بعدها میگفت حتی برای خرید وسایل زندگی هم حساب و کتابش با بقیه فرق داشت. با پول اندکی، چند وسیله ضروری خریدند؛ یک کتری، یک قوری، چند استکان و موکتی ساده، همهچیز به اندازه نیاز؛ نه بیشتر.
علی شادمانی در عنفوان جوانی عزمش را جزم کرده بود؛ خودش را خرج یک مسیر بزرگ کند، ممارست کرد و پا روی همه خواستههای دلش گذاشت و حماسه ساخت.
آنقدری حماسه ساخت و در نبرد تن و تانک ایستادگی کرد که شد یکی از ستونهای میدان نبرد؛ فرماندهای که نامش بس بود تا انضباط، مسئولیت و ایستادگی ورد زبانها شود.
در عملیات کربلای 4 دفاع هشت ساله، وقتی کار تأمین شناورها و قایقها گره خورده بود، فقط شنیدن اسمش کافی بود تا همه بدانند موضوع شوخیبردار نیست.
شادمانی از فرماندهان پشت میزنشین نبود. او کمتر حرف میزد، اما وقتی تصمیمی میگرفت، همه باید برای عملی شدنش آستین بالا میزدند، شاید راز نفوذش همین بود؛ پیش از آنکه فرمانده باشد، اهل عمل بود.
از دفاع هشت ساله و غائلههای ریز و درشت دشمن اهل عمل و دفاع از کیان میهن بود تا بزنگاه جنگ 12 روزه، درست زمانی که سپهبد علی شادمانی؛ فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء(ص) در پی حملات متجاوزانه رژیم جعلی اسرائیل به ایران جام به دست ماندگار شد.
*اپیزود دوم: آن سوی ستارهها
سالها از عمرش، با همه مسئولیتها و مشغلههایی که بر دوش داشت، قرار عاشقانهاش را ترک نمیکرد؛ حماسه اربعین و پیادهروی تا بهشت.
رفقای گرمابه و گلستانش میگفتند در یکی از سفرهای اربعین، بیماری امانش را برید، تب و ضعف در چهرهاش هویدا بود، اما انگار چیزی در درونش نیرویی میبخشید که جسم خستهاش از آن بیخبر بود.
نماز شب برایش عادت نبود؛ پناهگاهی بود که سالها آن را زندگی کرده بود و در سفر اربعین هم انگار خلوص نماز شبش بیشتر میشد.
اما آنچه او را در باطن و ظاهر متفاوت میکرد فقط عبادت نبود؛ در همان سفر وقتی دانست صاحبخانه عراقی دلواپس بیماری فرزندش شده، پیگیر درمانش شد، هزینه پرداخت، وقت گذاشت و تلاش کرد گرهای از کار یک خانواده باز کند و خنده هدیه دهد اما در اوج گمنامی، خانواده عراقی هیچوقت متوجه نشدند مهمانشان چه کسی بود.
فرمانده سالها فرماندهی کرده بود، اما هنوز بلد بود کنار آدمها بنشیند، به حرفشان گوش بدهد و دردشان را به جان بخرد.
شاید ماندگاری بعضی آدمها از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که بزرگیشان را نه در مقام و عنوان که در مهربانی، فروتنی و دستگیری جستجو میکنند.
*اپیزود سوم: جبهه یا جبهه
بعضی آدمهای خواندنی سراسر عشق هستند و ارادت و پشتکار درست مثل حاج علیِ ایران؛ پیشقراول جبهههای رزم تن با تانک در سال 58 که در نخستین روزهای درگیری ضدانقلاب، کردستان را به آغوش کشید و 6 ماهی حماسه ساخت و در کتاب قطور تاریخ حماسهها ماندگار شد.
بعد هم با به صدا درآمدن ناقوس جنگ تحمیلی تا آخرش با مسئولیت فرماندهی لشکر دلاوریها کرد و حتی بعد از جنگ با مرصاد و حمیت بیمثالش زبانزد عام و خاص شد.
سردار جبهههای نبرد در سال 60 فرماندهی جبهه سرپلذهاب را بر عهده گرفت و دیوار به دیوار قراویز شجاعتها به خرج داد و در عملیات مطلعالفجر شرکت کرد، در سالهای 62 و 63 هم با عنوان فرماندهی لشکر حضرت حجت(عج) در عملیات تحریرالقدس و والفجر 5 ایستاد و مصداق شیدای وطن شد.
به روایت سال و ماه اندکی بعد دو سال فرماندار و فرمانده جبهه اورامانات شد و پاسداریها کرد، در نهایت در سالهای 65 تا 67 به عنوان فرمانده لشکر انصارالحسین(ع) در عملیاتهای کربلای 4، 5، 8، 10 و بیتالمقدس 2، نصر 4، نصر 8 و والفجر 10 و مرصاد جان در طبق اخلاص گذاشت و با وضو بر تن جنگ تازید.
غیورمرد این خطه شهیدپرور بعد از دوران جنگ تحمیلی فرمانده عملیات نیروی زمینی سپاه، فرمانده لشکر حمزه سیدالشهدا(ع)، فرمانده لشکر 4 بعثت کرمانشاه، قرارگاه نجف، معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح و معاون هماهنگکننده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء را بر عهده داشت.
و دست آخر سردار علی شادمانی، فرمانده قرارگاه خاتمالانبیاء(ص) در حملات بیامان دشمن قسمخورده این آب و خاک به خیل رفقای گرمابه و گلستانش پیوست.
*خبرگزاری فارس؛ سولماز عنایتی
زهد و جهد حاج علی بیحد و حصر بود آنقدری که ابدی شود، به حدی که از بام تا شامش را فراز به فراز آیه مقاومت هجی کند و به فتوای دل دست از دنیا بکشد.
حاج علیِ ایران، سطر به سطر صحیفه زندگیاش پایمردی بود و آرزوی شهادت؛ او حسرت سیراب شدن از شهد شهادت را به دل داشت و کارنامه جهد و زهدش آنقدری بود که گلاش در دقیقه 90 وسط دروازه ظلم بنشیند و در مسیر آرمانهایش، در رکاب ایرانش، جام به دست شهید شود.
لابد برای بیشتر برای خواندن سپهبد علی شادمانی، باید حواس جفت کنید و چشم و گوش بسیج؛ آخر حدیثش از کربلا آمده؛ باید دل در گرو مقاومت بدهید و هوای ایستادگی به سر داشته باشید تا آیه و آیت خاطراتش را بخوانید.
*اپیزود اول: ماهعسلی که در جبهه گذشت
ظهر یکی از روزهای جنگ هشت ساله و حمله و لابد آژیر خطر بود که قرار شد علی شادمانی داماد شود؛ روزی که به حساب معمول در خاطر آدمها با لباس نو، عکسهای یادگاری و هیاهوی این و آن ثبت و ضبط میشود.
ولی آن سوی خیابان درست روبروی دفترخانه دمدمای ساعت 3 بعدازظهر چند رزمنده چشمانتظار داماد ایستاده بودند.
مراسم عقد هنوز تمام نشده بود که نگاه داماد مادام به بیرون از دفترخانه میچرخید؛ به جایی که دوستانش آماده حرکت بودند و انگار که دل او هم پیش جبهه جا مانده بود.
نیم ساعت بعد خطبه عقد که جاری شد، چند امضا که روی قباله ازداوج نشست با پیوست نه جشن مفصلی و نه تشریفاتی که امروز خاطره بسازند، راهی خط شد.
وقتی از دفترخانه بیرون آمد، به جای راه خانه، جوانیاش را خرج جبهه و آزادی وطن کرد.
برادرش بعدها میگفت حتی برای خرید وسایل زندگی هم حساب و کتابش با بقیه فرق داشت. با پول اندکی، چند وسیله ضروری خریدند؛ یک کتری، یک قوری، چند استکان و موکتی ساده، همهچیز به اندازه نیاز؛ نه بیشتر.
علی شادمانی در عنفوان جوانی عزمش را جزم کرده بود؛ خودش را خرج یک مسیر بزرگ کند، ممارست کرد و پا روی همه خواستههای دلش گذاشت و حماسه ساخت.
آنقدری حماسه ساخت و در نبرد تن و تانک ایستادگی کرد که شد یکی از ستونهای میدان نبرد؛ فرماندهای که نامش بس بود تا انضباط، مسئولیت و ایستادگی ورد زبانها شود.
در عملیات کربلای 4 دفاع هشت ساله، وقتی کار تأمین شناورها و قایقها گره خورده بود، فقط شنیدن اسمش کافی بود تا همه بدانند موضوع شوخیبردار نیست.
شادمانی از فرماندهان پشت میزنشین نبود. او کمتر حرف میزد، اما وقتی تصمیمی میگرفت، همه باید برای عملی شدنش آستین بالا میزدند، شاید راز نفوذش همین بود؛ پیش از آنکه فرمانده باشد، اهل عمل بود.
از دفاع هشت ساله و غائلههای ریز و درشت دشمن اهل عمل و دفاع از کیان میهن بود تا بزنگاه جنگ 12 روزه، درست زمانی که سپهبد علی شادمانی؛ فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء(ص) در پی حملات متجاوزانه رژیم جعلی اسرائیل به ایران جام به دست ماندگار شد.
*اپیزود دوم: آن سوی ستارهها
سالها از عمرش، با همه مسئولیتها و مشغلههایی که بر دوش داشت، قرار عاشقانهاش را ترک نمیکرد؛ حماسه اربعین و پیادهروی تا بهشت.
رفقای گرمابه و گلستانش میگفتند در یکی از سفرهای اربعین، بیماری امانش را برید، تب و ضعف در چهرهاش هویدا بود، اما انگار چیزی در درونش نیرویی میبخشید که جسم خستهاش از آن بیخبر بود.
نماز شب برایش عادت نبود؛ پناهگاهی بود که سالها آن را زندگی کرده بود و در سفر اربعین هم انگار خلوص نماز شبش بیشتر میشد.
اما آنچه او را در باطن و ظاهر متفاوت میکرد فقط عبادت نبود؛ در همان سفر وقتی دانست صاحبخانه عراقی دلواپس بیماری فرزندش شده، پیگیر درمانش شد، هزینه پرداخت، وقت گذاشت و تلاش کرد گرهای از کار یک خانواده باز کند و خنده هدیه دهد اما در اوج گمنامی، خانواده عراقی هیچوقت متوجه نشدند مهمانشان چه کسی بود.
فرمانده سالها فرماندهی کرده بود، اما هنوز بلد بود کنار آدمها بنشیند، به حرفشان گوش بدهد و دردشان را به جان بخرد.
شاید ماندگاری بعضی آدمها از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که بزرگیشان را نه در مقام و عنوان که در مهربانی، فروتنی و دستگیری جستجو میکنند.
*اپیزود سوم: جبهه یا جبهه
بعضی آدمهای خواندنی سراسر عشق هستند و ارادت و پشتکار درست مثل حاج علیِ ایران؛ پیشقراول جبهههای رزم تن با تانک در سال 58 که در نخستین روزهای درگیری ضدانقلاب، کردستان را به آغوش کشید و 6 ماهی حماسه ساخت و در کتاب قطور تاریخ حماسهها ماندگار شد.
بعد هم با به صدا درآمدن ناقوس جنگ تحمیلی تا آخرش با مسئولیت فرماندهی لشکر دلاوریها کرد و حتی بعد از جنگ با مرصاد و حمیت بیمثالش زبانزد عام و خاص شد.
سردار جبهههای نبرد در سال 60 فرماندهی جبهه سرپلذهاب را بر عهده گرفت و دیوار به دیوار قراویز شجاعتها به خرج داد و در عملیات مطلعالفجر شرکت کرد، در سالهای 62 و 63 هم با عنوان فرماندهی لشکر حضرت حجت(عج) در عملیات تحریرالقدس و والفجر 5 ایستاد و مصداق شیدای وطن شد.
به روایت سال و ماه اندکی بعد دو سال فرماندار و فرمانده جبهه اورامانات شد و پاسداریها کرد، در نهایت در سالهای 65 تا 67 به عنوان فرمانده لشکر انصارالحسین(ع) در عملیاتهای کربلای 4، 5، 8، 10 و بیتالمقدس 2، نصر 4، نصر 8 و والفجر 10 و مرصاد جان در طبق اخلاص گذاشت و با وضو بر تن جنگ تازید.
غیورمرد این خطه شهیدپرور بعد از دوران جنگ تحمیلی فرمانده عملیات نیروی زمینی سپاه، فرمانده لشکر حمزه سیدالشهدا(ع)، فرمانده لشکر 4 بعثت کرمانشاه، قرارگاه نجف، معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح و معاون هماهنگکننده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء را بر عهده داشت.
و دست آخر سردار علی شادمانی، فرمانده قرارگاه خاتمالانبیاء(ص) در حملات بیامان دشمن قسمخورده این آب و خاک به خیل رفقای گرمابه و گلستانش پیوست.
*خبرگزاری فارس؛ سولماز عنایتی
ارسال
نظر
*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد
نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین
(فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر
شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای
نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.