1400/7/4 09:37:39
*
0
46378

میهمان کتاب

حکایت دوستی

رفیقی داشتم که سال‌ها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی‌کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعی اندک، آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این‌همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:

نگار من چو درآید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی

چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حُسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست، این بیت‌ها فرستادم و صلح کردیم:

نه ما را در میان عهد و وفا بود

جفا کردی و بدعهدی نمودی

به یک‌بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که برگردی به‌زودی

هنوزت گر سر صلح است بازآی

کز آن مقبول‌تر باشی که بودی





نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سپهرآنلاین در وب سایت منتشر خواهد شد

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب سپهرغرب با ذکر منبع امکان پذیر است.

قدرت گرفته از سیستم مدیریت تحریریه و خبرگزاری "سی رخ"