نوجوانی که نابغه اطلاعات عملیات بود
13 سال بیشتر نداشت، اما راهی پیدا کرده بود که سربازان دشمن را فریب بدهد و از دل سنگرهایشان، اطلاعات جنگی بیرون بکشد.
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ...»
از میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر پیمانی که باخدا بستند، صادقانه ایستادند... (1)
اما مرد به چه کسی میگویند؟ مردانگی به سنوسال و قدوقواره است؟ گاهی دل یک نوجوان سیزدهساله چنان وسعتی دارد که یک شهر در محاصره را در پناه خود میگیرد.
*شیوه عجیب گرفتن اطلاعات از دل دشمن
در 8 سال دفاع مقدس، ما به شکلهای عجیبی اطلاعات و اسیر از عراقیها میگرفتیم؛ اما یکی از عجیبترین و جذابترین راهکارها را یک نوجوان برای خودش ابداع کرده بود. او میان عراقیها میرفت و کار عجیبی میکرد!
پاییز سال 1359 بود. صدای غرش تانکها و رگبار گلولهها دیوارهای خرمشهر را میلرزاند. تانکها مثل هیولاهای آهنی پیش میآمدند و بعثیها بمب و موشک روی شهر میریختند. همه در تبوتاب نجات جان کودکان و خانوادههایشان بودند، اما در میان کوچهپسکوچههای پر از ترکش و خون، پسری سیزدهساله پوتینهایی بزرگتر از پایش به پا کرده بود و میان سنگرها میدوید به نام «بهنام محمدی».
او همرزم شهید محمد جهانآرا بود؛ همانی که از شهریور تاآخریننفس، کوچه به کوچه و تنبهتن در چهارشنبه سیاه خرمشهر مقابل تانکها ایستاد. بهنام نترس بود؛ وقتی تگرگ گلوله میبارید، چشمهایش برق میزد.
*عملیات هوشمندانه بهنام
بهنام فقط شجاع نبود، بسیار باهوش و زیرک بود. جثه کوچکش برگ برندهاش برای شناسایی مواضع بعثیها بود. بارها در دل خطوط دشمن اسیر یا محاصره شد. بعثیها بازخواستش میکردند:
«اینجا چه میکنی بچه؟ وسط جنگ جای توست؟»
بهنام فوراً بازیگری چیره میشد؛ بغض میکرد، اشک میریخت و با معصومیت میگفت: «دنبال مادرم میگردم... مادرم را گم کردهام...»
آنها از همه جا بیخبر، سیلی محکمی به صورتش میزدند و رهایش میکردند. رد انگشتان سنگین سرباز عراقی روی گونه کوچکش گل میانداخت، اما بهنام با همان گونه سرخ و دلی پر از امید، راه را پیش میگرفت و تا نزد رزمندهها میرسید، میگفت: «دیدمشان! تانکهایشان فلان جاست، آرایششان اینطور است!» و با دست موقعیت دقیق دشمن را نشان میداد. او یک اطلاعاتعملیات تمامعیار در کالبد پسری سیزدهساله بود.
*پرواز در 28 مهر
سرانجام در 28 مهر 1359، خیابان آرش خرمشهر شاهد عروج چریک کوچک شد. ترکش خمپاره سینه پر از غیرت او را شکافت. بهنام پر کشید، درحالیکه خون سرخش خاک خرمشهر را بیمه کرد و بهنام سیزدهساله، برگزیده خاص خدا شد.
نوجوانهای ایرانی همیشه با نبوغ و شجاعتشان در تاریخ ماندگار شدهاند؛ از نوجوان هشت سال دفاع مقدس تا دفاع مقدس 40روزه. از شجاعت و ریزبینی نوجوان ایرانی، کم ندیدیم. رهبر شهید انقلاب در وصف نوجوانها فرموده بودند: «جوان و نوجوان، چشمه جوشان نیرو و استعداد است. جوان، یعنی آینده. جوان خوب برای یک کشور، یعنی آینده خوب.» (2) بهنام محمدیها نشان دادند که مرد بودن سن نمیخواهد؛ و این نوجوانان، آینده خوب این سرزمیناند.
1: آیه 23 سوره احزاب
2: 1382/06/26 بیانات در دیدار جمعی از دانشآموزان
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ...»
از میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر پیمانی که باخدا بستند، صادقانه ایستادند... (1)
اما مرد به چه کسی میگویند؟ مردانگی به سنوسال و قدوقواره است؟ گاهی دل یک نوجوان سیزدهساله چنان وسعتی دارد که یک شهر در محاصره را در پناه خود میگیرد.
*شیوه عجیب گرفتن اطلاعات از دل دشمن
در 8 سال دفاع مقدس، ما به شکلهای عجیبی اطلاعات و اسیر از عراقیها میگرفتیم؛ اما یکی از عجیبترین و جذابترین راهکارها را یک نوجوان برای خودش ابداع کرده بود. او میان عراقیها میرفت و کار عجیبی میکرد!
پاییز سال 1359 بود. صدای غرش تانکها و رگبار گلولهها دیوارهای خرمشهر را میلرزاند. تانکها مثل هیولاهای آهنی پیش میآمدند و بعثیها بمب و موشک روی شهر میریختند. همه در تبوتاب نجات جان کودکان و خانوادههایشان بودند، اما در میان کوچهپسکوچههای پر از ترکش و خون، پسری سیزدهساله پوتینهایی بزرگتر از پایش به پا کرده بود و میان سنگرها میدوید به نام «بهنام محمدی».
او همرزم شهید محمد جهانآرا بود؛ همانی که از شهریور تاآخریننفس، کوچه به کوچه و تنبهتن در چهارشنبه سیاه خرمشهر مقابل تانکها ایستاد. بهنام نترس بود؛ وقتی تگرگ گلوله میبارید، چشمهایش برق میزد.
*عملیات هوشمندانه بهنام
بهنام فقط شجاع نبود، بسیار باهوش و زیرک بود. جثه کوچکش برگ برندهاش برای شناسایی مواضع بعثیها بود. بارها در دل خطوط دشمن اسیر یا محاصره شد. بعثیها بازخواستش میکردند:
«اینجا چه میکنی بچه؟ وسط جنگ جای توست؟»
بهنام فوراً بازیگری چیره میشد؛ بغض میکرد، اشک میریخت و با معصومیت میگفت: «دنبال مادرم میگردم... مادرم را گم کردهام...»
آنها از همه جا بیخبر، سیلی محکمی به صورتش میزدند و رهایش میکردند. رد انگشتان سنگین سرباز عراقی روی گونه کوچکش گل میانداخت، اما بهنام با همان گونه سرخ و دلی پر از امید، راه را پیش میگرفت و تا نزد رزمندهها میرسید، میگفت: «دیدمشان! تانکهایشان فلان جاست، آرایششان اینطور است!» و با دست موقعیت دقیق دشمن را نشان میداد. او یک اطلاعاتعملیات تمامعیار در کالبد پسری سیزدهساله بود.
*پرواز در 28 مهر
سرانجام در 28 مهر 1359، خیابان آرش خرمشهر شاهد عروج چریک کوچک شد. ترکش خمپاره سینه پر از غیرت او را شکافت. بهنام پر کشید، درحالیکه خون سرخش خاک خرمشهر را بیمه کرد و بهنام سیزدهساله، برگزیده خاص خدا شد.
نوجوانهای ایرانی همیشه با نبوغ و شجاعتشان در تاریخ ماندگار شدهاند؛ از نوجوان هشت سال دفاع مقدس تا دفاع مقدس 40روزه. از شجاعت و ریزبینی نوجوان ایرانی، کم ندیدیم. رهبر شهید انقلاب در وصف نوجوانها فرموده بودند: «جوان و نوجوان، چشمه جوشان نیرو و استعداد است. جوان، یعنی آینده. جوان خوب برای یک کشور، یعنی آینده خوب.» (2) بهنام محمدیها نشان دادند که مرد بودن سن نمیخواهد؛ و این نوجوانان، آینده خوب این سرزمیناند.
1: آیه 23 سوره احزاب
2: 1382/06/26 بیانات در دیدار جمعی از دانشآموزان
ارسال
نظر
*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد
نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین
(فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر
شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای
نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.