از «پیوست انسجام اجتماعی» تا «روایت قدرت»
همزمان با هفته دولت، رهبر معظم انقلاب پیامی صادر کردند؛ این پیام را میتوان از زوایای مختلف اقتصادی، مدیریتی، فرهنگی و سیاسی مورد مداقه قرار داد، اما در میان توصیهها و اولویتهایی که در این پیام مطرح شده، دو گزاره بیش از دیگر بخشها ظرفیت آن را دارند که به یک معیار تازه برای سنجش کیفیت حکمرانی تبدیل شوند: نخست، ضرورت برخورداری تمام تصمیمهای کلان از پیوست انسجام اجتماعی و دوم، ضرورت روایت قدرت و قوت کشور در کنار حل واقعی ضعفها و کاستیها. کنار هم قرار گرفتن این دو مفهوم، تصویری از حکمرانی ارائه میدهد که در آن دولت نهفقط مسئول اداره دستگاهها و اجرای برنامهها، بلکه مسئول حفاظت از سرمایه روانی، اعتماد عمومی و پیوندهای اجتماعی جامعه نیز هست.
سالها است در نظام برنامهریزی کشور از پیوستهای اقتصادی، زیستمحیطی، امنیتی یا فرهنگی سخن گفته میشود. بر این اساس کافی نیست یک تصمیم ازنظر اقتصادی سودآور، ازنظر اداری قابل اجرا یا ازنظر حقوقی مجاز باشد. باید پرسید این تصمیم با احساس عدالت در جامعه چه میکند؟ آیا فاصله میان گروههای اجتماعی را کاهش میدهد یا بر آن میافزاید؟ آیا اعتماد عمومی به نهادهای رسمی را تقویت میکند یا بر بدبینی میافزاید؟ آیا به تقویت حس تعلق به سرنوشت مشترک منجر میشود یا جامعه را به مجموعهای از گروههای ناراضی و متخاصم تبدیل میکند؟ این پرسشها بهویژه در شرایطی اهمیت مضاعف پیدا میکنند که جامعه با فشارهای اقتصادی، جنگ روانی، نااطمینانیهای سیاسی و شتاب تحولات اجتماعی مواجه است. از این منظر، پیوست انسجام اجتماعی را نباید به سندی تشریفاتی در کنار مصوبات دولت تقلیل داد. اگر این مفهوم جدی گرفته شود، باید آن را به بخشی از منطق تصمیمگیری بدل کنیم؛ یعنی پیش از اجرای هر سیاست مهم همانگونه که درباره هزینه مالی، آثار حقوقی یا تبعات اجرایی آن مطالعه میشود، آثار آن بر اعتماد عمومی، احساس عدالت، همبستگی اجتماعی و امید جمعی نیز سنجیده شود.
اهمیت این رویکرد زمانی بیشتر آشکار میشود که آن را در کنار مفهوم دوم پیام، یعنی روایت قدرت قرار دهیم. در این پیام میان دو حوزه تفکیک مهمی صورت گرفته است؛ ضعفها و کاستیها نیازمند برجستهسازی نیستند، نیازمند برنامه و اقدام برای حل هستند. در مقابل قوتها و ظرفیتهای کشور نیازمند روایت و بازنمایی هستند.
این تفکیک از منظر سیاست رسانهای اهمیت فراوانی دارد. طی سالهای گذشته یکی از مشکلات جدی در ارتباط میان دولتها و جامعه، گرفتار شدن میان دو قطب نامطلوب بوده است؛ از یکسو بخشی از دستگاههای اجرایی تصور کردهاند امیدآفرینی یعنی نمایش دائمی موفقیتها، تولید انبوه آمار و گزارش عملکرد و کمرنگ کردن مشکلات و از سوی دیگر در برخی فضاهای رسانهای و سیاسی، واقعگرایی به معنای تمرکز مستمر بر ناکامیها، بحرانها و ضعفها تفسیر شده است و نتیجه هر دو رویکرد میتواند تضعیف اعتماد عمومی باشد.
روایت قدرت اگر قرار است به سرمایه اجتماعی منجر شود، نمیتواند تبلیغاتی باشد. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری میان تبلیغ و واقعیت تمایز قائل میشود؛ مخاطبی که قیمت کالا، وضعیت اشتغال، کیفیت خدمات عمومی یا شرایط زندگی خود را هر روز تجربه میکند، با گزارشهای پُرزرقوبرق متقاعد نمیشود؛ بنابراین روایت قدرت زمانی معتبر است که سه پشتوانه داشته باشد: واقعیت عینی، داده قابل سنجش و تجربه ملموس مردم.
اگر مردم در زندگی روزمره خود تغییری احساس نکنند، روایت موفقیت نهتنها به تقویت امید نمیانجامد، بلکه ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و فاصله میان روایت رسمی و تجربه اجتماعی را افزایش دهد؛ در مقابل، حتی یک دستاورد محدود اما واقعی اگر دقیق، صادقانه و مستند روایت شود، میتواند اعتمادساز باشد.
اینجاست که مفهوم روایت قدرت با پیوست انسجام اجتماعی به یکدیگر پیوند میخورند؛ روایت رسمی کشور نیز خود یک سیاست عمومی است و بنابراین باید دارای پیوست انسجام اجتماعی باشد. زبان دولت، نوع انتخاب اخبار، نحوه توضیح مشکلات، شیوه اعلام موفقیتها و حتی نحوه مواجهه با انتقادها، میتواند جامعه را به یکدیگر نزدیک یا از هم دور کند؛ بنابراین، مسئله اصلی نه انتخاب میان گفتن مشکلات و گفتن دستاوردها، بلکه یافتن نسبت صحیح میان این دو است. دولت باید مشکلات را بشناسد، مسئولیت رفع آنها را بپذیرد و درباره مسیر حلشان با مردم صادق باشد، اما درعینحال باید تواناییها، ظرفیتها، پیشرفتها و نقاط قوت واقعی جامعه و کشور را نیز بهدرستی روایت کند. جامعهای که فقط ضعفهای خود را میبیند، بهتدریج اعتماد به توانایی خویش را از دست میدهد. همانگونه که جامعهای که فقط تصویر موفقیت از خود میشنود، در مواجهه با شکاف میان روایت رسمی و تجربه واقعی، دچار بیاعتمادی میشود.
از این زاویه یکی از مهمترین وظایف دولت چهاردهم را میتوان بازسازی زنجیره اعتماد دانست؛ زنجیرهای که از کیفیت تصمیمگیری آغاز میشود، در نحوه اجرای سیاست ادامه پیدا میکند و در مرحله روایت و ارتباط با مردم تکمیل میشود. تصمیمی که منافع عمومی را درنظر بگیرد اما بد اجرا شود، اعتمادساز نیست. سیاستی که خوب اجرا اما ناعادلانه ادراک شود، میتواند انسجام اجتماعی را فرسوده کند، دستاوردی که واقعی باشد اما نتوان آن را درست روایت کرد نیز ممکن است از دیده جامعه پنهان بماند.
در مقابل حکمرانی کارآمد زمانی شکل میگیرد که حل مسئله، حفظ انسجام اجتماعی و روایت دقیق قدرت سه ضلع یک مثلث بوده و هیچکدام جای دیگری را نگیرد؛ از همین منظر، شاید مهمترین پیام مدیریتی هفته دولت این باشد که کیفیت حکمرانی را دیگر نمیتوان صرفاً با تعداد پروژهها، حجم اعتبارات، آمار افتتاحها یا گزارشهای عملکرد سنجید. دولت زمانی موفق است که مردم هم آثار خدمت را در زندگی خود احساس کنند، هم نسبت به مسیر آینده احساس امکان و امید داشته باشند و هم در نتیجه تصمیمهای عمومی پیوندهای اجتماعی جامعه ضعیفتر نشود.
اگر پیوست انسجام اجتماعی از سطح توصیه به یک قاعده عملی در تصمیمسازی تبدیل شود و روایت قدرت نیز از تبلیغ اداری فاصله بگیرد و بر واقعیت، صداقت و تجربه مردم استوار شود، آنگاه میتوان از الگویی از حکمرانی سخن گفت که نه ضعفها را انکار میکند و نه اجازه میدهد ضعفها تمامی تصویر یک ملت از خود را بسازند. مسئله اصلی در نهایت همین است: دولت فقط مسئول اداره کشور نیست؛ مسئول کیفیت رابطه جامعه با آینده نیز هست و هر تصمیم و هر روایت میتواند بخشی از این رابطه را بسازد یا فرسوده کند.